چشمان من می فهمند.
آخر کمی بارانی اند.
چشمان من می فهمند.
شب ها دیگر نمیخوابند.
بیچاره چشمان من.
دیگر نمی فهمند..........
![]()
چشمان من می فهمند.
آخر کمی بارانی اند.
چشمان من می فهمند.
شب ها دیگر نمیخوابند.
بیچاره چشمان من.
دیگر نمی فهمند..........
![]()
وقتی که من بدنیا آمدم............
سلام چه واژه غریبیست این روزها
وقتی که من بدنیا آمدم آسمان آبی بود
فقط باران کمی می بارید
آنهم بگمانم اشک های شوق مادرم بود
مردم بی واژه راه می رفتند
صدای الکی زیاد بود
شهر رو به خاکستری شدن بود
و من نم نم بزرگ میشدم
گناه را یاد گرفتم
و یاد گرفتم دروغ جزوی از هر روز است
دیدم بی تفاوتی عادیست
شنیدم زن همسایه .........
پدرم بی دلیل مرا میزد
و برادرانم مرا نوازشگر بودند
مادرم اندکی سواد داشت
من روز اول مدرسه را بیاد ندارم
اما زمانی که دیپلم گرفتم آزاد بودم
چه بگویم که تو بفهمی من که بودم
حال عاشق شده ام
اما چگونه بگویم دوستش دارم
خجالت را چگونه دور کنم
او جزوی از من است انگار
غریب
تنها
نه من کجایم اصلا...
زندگی زیباست بیا همینجا قدم بزنیم
از این برکه آب کمی به لب بزنیم
طاقت تشنگی ماهی
طاقت عشق من است به تو
عیبی ندارد بیا جنگلی را تبر بزنیم
حرف پریدن آسمان رویا بود
پرواز را بیا قلم بزنیم
سفر به کجا نمیدانم
بیا چمدانی را بهم بزنیم
معنی این شعر را هم نمیدانم
بیا وبلاگی را نظر بزنیم
سنگ که نه
شیشه دلم را قصه تو شکسته است
غم که نه
دلم را هوای تو پر کرده است
اشک که نه
چشمانم را نگاه تو بارانی کرده است
قهر که نه
رفتن تو خانه نشینم کرده است
عشق که نه
دوست داشتن تو دیوانه ام کرده است
خواب که نه
ندیدن تو بیجانم کرده است

برگ ها را ورق میزنم شاید نشانی از تو باشد.
اما تنها چیزی که نصیبم می شود.
صدای خش خش پاییز است.

آنجا که دلی سوخته است بوی عشق می آید
آنجا که چشمی می گرید باران می آید
آنجا که قلبی شکسته است صدای آه می آید
آنجا که تو نیستی هوا گرفته است
*************************
آسمان بی پرواز است
زمین پر گشته ز قفس
دل ما شد خالی
از عشق و کمی هم هوس
یاد شماست کار روز و شب ما
زندگی سیاست آری بی شما
هر لحظه شتاب دیدن است
چشم اما عمریست در یک نگاه
حسرت صدای آواز جنگل
مرد آنکه فریاد زد کمی نفس
می میرم آخر من در این قفس
ترسم به گور هم نرود این بدن

چشمانم را کور خواهم کرد
آخه بینندددددددددددددده دیگه نشه
گوشهایم را کر خواهم کرد
آخه شنوندددددددددددده دیگه نشه
زبانم را خواهم برید
آخه سخنوووووووووور دیگه نشه
لب هایم را خواهم برید
آخه هوس بااااااااااااااااااااااز دیگه نشه
دست هایم را خواهم برید
آخه نواااااااااااااااازشگر دیگه نشه
پاهایم را قطع خواهم کرد
آخه ملاقاااااااااااااااااااااااااااات کننده دیگه نشه
سینه ام را خواهم برید
آخه آغووووووووووووووش گیرنده دیگه نشه
دلم را خواهم سوزاند
آخه دلسوووووووووووووووووز دیگه نشه
و قلبم را
نه ... نه
او خیلی وقت پیش خودش شکست

چرا هیچ کس آواز چکاوک ها را نمیفهمد
چرا کلاغان را در قفس نمیگذارند
چرا فیل حیوان خانگی نیست
یا مثلا زرافه
چرا همه میخواهند بروند آن دورترها
مگر این نزدیک ها چه شده است
چرا دورترها نمی آیند به این نزدیکیها
شاید هم می آیند !
اصلا همان ها بودند که نزدیک ها را بهم دور کردند؟
بگذریم ...
من نه از نزدیکشان خیری دیدم نه از دورشان
باز هم بگذریم...
چرا باد این هوا را عوض نمیکند
دلمان گرفت در این هوای بی کسی
شاید...
دورترها هوا بهتر باشد...
